تبليغاتX
مداد سیاه
مداد سیاه
یادداشت های روزانه یک روزنامه نگار

چرا ما روزنامه نگاریم؟!
من یک سوال فلسفی دارم که اگر کسی بتونه کاملا منطقی پاسخ بده ثواب دنیا و آخرت رو برده!!

به نظر شما در جایی که یه روزنامه نگار نه امنیت شغلی داره ،نه کسی براش حرمت چندانی قائله، نه می تونه بدون دغدغه نون شب راحت سرش رو زمین بذاره ،نه می تو نه فکر کنه که اگه امروز کار در روزنامه ای رو شروع کرد فردا هم تو همون روزنامه هست یا نه ... و هزار تا نه دیگه... روزنامه نگار بودن چه دلیلی داره ؟ با این همه توقیف و تغییر و این جور محدودیت ها چرا باز هم ما روزنامه نگاریم؟!!!

نوشته شده توسط آزاده محمدحسين در ساعت 11:7 | لینک  | 

این باران...
بالاخره بارون اومد. مردیم از بس چشم به راه اسمون موندیم و منت ابرهارو کشیدیم که یه گوشه چشمی به ما کنن. اما بالاخره دل اسمون به رحم اومد و شد اون چه باید می شد... اونقدر ذوق کردیم که اریای کوچولو رو هم بردیم زیر بارون .اون طفلکی هم کلی هیجان زده شد... ولی از اونجا که اصولا حافظه ایرانی جماعت ید طولایی در فراموشی داره یادمون رفت که بارش بارون همیشه همراه بوده با کلافگی صبح ها و آب گرفتگی و ...

صبح که می خواستم اریا رو ببرم مهد بعضی از خیابون ها شده بود دریاچه! عین بلانسبت قورباغه از روی چاله چوله ها می پریدیم!! البته به اریا که خوش گذشت چون فکر می کرد داریم بازی می کنیم!! ولی دو روز دیگه که بزرگ تر شد  تازه می فهمه که غافلگیر شدن موقع بارون که مسوولان می گن یعنی چی؟!! حرفی که ترجیع بند این سال هاست و همه مون بهش عادت کردیم...

نوشته شده توسط آزاده محمدحسين در ساعت 11:40 | لینک  | 
آمار بازدید کننده