تبليغاتX
مداد سیاه
مداد سیاه
یادداشت های روزانه یک روزنامه نگار

این باران...
بالاخره بارون اومد. مردیم از بس چشم به راه اسمون موندیم و منت ابرهارو کشیدیم که یه گوشه چشمی به ما کنن. اما بالاخره دل اسمون به رحم اومد و شد اون چه باید می شد... اونقدر ذوق کردیم که اریای کوچولو رو هم بردیم زیر بارون .اون طفلکی هم کلی هیجان زده شد... ولی از اونجا که اصولا حافظه ایرانی جماعت ید طولایی در فراموشی داره یادمون رفت که بارش بارون همیشه همراه بوده با کلافگی صبح ها و آب گرفتگی و ...

صبح که می خواستم اریا رو ببرم مهد بعضی از خیابون ها شده بود دریاچه! عین بلانسبت قورباغه از روی چاله چوله ها می پریدیم!! البته به اریا که خوش گذشت چون فکر می کرد داریم بازی می کنیم!! ولی دو روز دیگه که بزرگ تر شد  تازه می فهمه که غافلگیر شدن موقع بارون که مسوولان می گن یعنی چی؟!! حرفی که ترجیع بند این سال هاست و همه مون بهش عادت کردیم...

نوشته شده توسط آزاده محمدحسين در ساعت 11:40 | لینک  | 
آمار بازدید کننده